رمان در انتظار شهرزاد

مطالب دیگر:
📎جزوه آموزشی حساب داری پیمان های بلندمدت📎ماشین های بسته بندی در صنایع غذایی📎نمونه نقشه اتوکد راه دسترسی به گالری تزریق سد📎احداث سد بتني قوسي – وزني سلمان فارسي (قير)📎نمونه نقشه ازبیلت پیش فرازبند سد📎نمونه نقشه ازبیلت تونل دسترسی به تاج سد، قابل ویرایش📎حفاری مکانیزه در محیط‌های شهری، مطالعه موردی خط 2 قطار شهری مشهد📎طراحی و اجرای سد بتنی دوقوسی طرح کارون3📎پایدارسازی گود در محیط های شهری📎پاورپوینت کارگاه آموزشي 6 روزه نظام جامع مدیریت پروژه بر اساس استاندارد جهاني PMBOK📎فايل اکسل تبديل واحدها📎فایل گلدان طراحی شده در سالیدورک📎فایل جاادويه طراحی شده در سالیدورک📎فایل پروانه طراحی شده در سالیدورک📎فایل دستگاه پانچ طراحی شده در سالیدورک📎فایل پانچ طراحی شده در سالیدورک📎فایل خودکار طراحی شده در سالیدورک📎فایل پارچ آب طراحی شده در سالیدورک📎فایل پارچ طراحی شده در سالیدورک📎فایل شوفاژ برقي طراحی شده در سالیدورک📎فایل شيشه عطر طراحی شده در سالیدورک📎فایل شيشه آب ميوه طراحی شده در سالیدورک📎فایل بطري طراحی شده در سالیدورک📎فایل ميز دستگاه فرز طراحی شده در سالیدورک📎فایل خانه طراحی شده در سالیدورک
رمان در انتظار شهرزاد|50421645|yjob|bf|وای جِی|
بهترین فایل قابل دانلود و دریافت با موضوع رمان در انتظار شهرزادقابل مشاهده می باشد

در انتظار شهرزاد- رویا سیناپور


داستان درباره ی پسری است به اسم قاسم که با برادر و مادرش زندگی میکند .و مادرش در نزد یک دکتر زندگی میکند .دکتر صاحب یه دختره که قاسم رو از کودکی مسخره میکند تا اینکه با بزرگتر شدن قاسم نظر دختر دکتر عوض و عاشق قاسم میشود اما…….
بنابه درخواست نویسنده / ناشر رمان از روی سایت حذف شد


صفحه ی اول رمان:

عشق درد انسان را درمان می کند.آیا عشق را باید دریافت کرد یا آن را بخشید؟
اه…ادراک افسردگی خاطرم برای اطرافیانم دشوار است.
غمی بزرگ در بطن وجودم باعث شد که دست به قلم ببرم و با دل خ و ن، راز پنهانم را روی صفحات سپید کاغذ بیاورم.


در دل سیاهی شب فقط یک روزنه امید می بینم.خداوندا،با تمام گ*نا*حانی کهمرتکب شده ام باز تمنای بخشش دارم.یاری ده تا فردا به آرزوی چندین ساله امبرسم.فردا،فردای من است.روز رسیدن به عشق،عشق شهرزاد.
ثانیه های این شب یلدا را که طولانی ترین شب سال است،می شمارم تا سپیدهبزند.تحمل لحظه های دشوار این شب را به جان ودل می خرم،تنها در انتظارشهرزاد.
خدایا…. پس کی صبح می شود؟
در پی آخرین دانه ی سیگار،عجولانه جیبهایم را جستجو می کنم و با دستی لرزان سیگار را بر لبم می نهم.صدای جرقه ی کبریت،سکوت اتاق را می شکند.زیر نور خفیف که از جرقه کبریت می تابید چشمم به عکس شهرزاد افتاد.اشک چشمان منتظرم سرازیر می شود.کبریت را خاموش می کنم.خواب با چشمانم غریبی می کرد از روی تخت بلند شده و پشت میز نشستم.دفترم را باز کردم ،فقط یک صفحه ی دیگر خالی مانده است.